در حال بارگذاری…
برادران شیردل
برادرم، یوناتان، میدانست که من قرار است بمیرم.
برادرم، یوناتان، میدانست که من قرار است بمیرم. پرسیدم: «چطور اوضاع میتواند اینقدر وحشتناک باشد؟ اینکه بعضی آدمها مجبورند بمیرند، در حالی که حتی ده سال هم ندارند؟» یوناتان گفت: «فکر نمیکنم اینقدر وحشتناک باشد. فکر میکنم روزگار فوقالعادهای خواهی داشت.» داستانی لطیف درباره شجاعت، عشق و زندگی پس از مرگ.
از کتابخانهٔ نویسنده
انتخابهای نزدیک به این کتاب
لوری فاکس